سخنان حکیم همراه سلوک فردی من
دوشنبه 2 اردیبهشت ماه سال 1387
قدرت خدا دست توست ... چرا؟؟؟

فقط خدا میتونه به عمر ما پایان بده ...
فقط خدا میتونه به عمر ما پایان بده ...
فقط خدا میتونه به عمر ما پایان بده ...

اینو که قبول دارین ...؟؟؟
اما تو هم میتونی آدمی رو بکشی و به عمرش پایان بدی ...
این جلوه ایی از قدرت خدا ست که به انسان داده ...

بقیه رو خودت بگرد پیدا کن ... بعد بشین فکر کن ...

اگر تونستی بفهمی
چرا خدا بعضی از جلوه های قدرتشو بما داده ...
خیلی تو خدا شناسی پیشرفت میکنی ...

الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.
جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
عشق به دوست خدا ... عشق به خداست؟؟؟

عشق به دوست خدا داری
یعنی به خدا عشق داری

شهود علم خیلی گسترده و پیچیده ایی است ...
شما درست میگی٬ اما شهود رو با تجربه محک میزنن ...
ضمنا" راجع به چیزی که نمیدونی نباید قضاوت کنی ... ؟؟؟؟؟

ادریس جان ایمیل کن ...؟؟؟///
یونیک جان من ایمیل شما رو ندارم ///
صدف جان ممنونم خیلی لطف کردی ...؟؟؟///
نعیم جان زیارت قبول باشه٬ ممنونم که نیمی از زیارتت رو بیاد من بودی ... ؟؟؟
طوطی همیشه تو قفس نمیتونه باشه٬
چون من آزادش میکنم تا قلعهء الموت پرواز کنه٬ البته اگر پرواز رو بخواد ...

لاجوردی منم لاجوردیم اما از نوع دل خونش ... 

اینها جواب دوستانی هست که ایمیل یا کامنت داشتن بمن ...
شرمنده که نمیتونم درست جواب بدم ...
چون من نه علمی دارم نه ادعای فضلی ...

اما یکی از دوستان گفت که اجنه پیامبر ندارن ...
لطفا" بگرد تو قرآن ...
زحمت بکش تا جوابت رو تو قرآن پیدا کنی.
الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
پیامبری از پیامبران جن ؟؟؟/؟؟؟

داشتم قرآن میخوندم ... رسیدم به آیه ایی که میفرمود:

... از جنس خودتان پیامبر فرستادیم ...
... یعنی انسان پیامبرش انسان بوده ...
... جن پیامبرش جن بوده ...

فکر کردم که چه خوب بود ما هم یکی از پیامبران جن رو هم ببینیم ...
مدتی گذشت ...
رفته بودم خونه دوستم راجع به اجنه صحبت میکرد ...
از من سوال کرد :
اجنه پیامبر هم دارن؟؟؟
گفتم: آره٬ در قرآن به این موضوع اشاره شده ....
گفت: میشه دید پیامبرشونو؟؟؟
گفتم: آره٬ چرا نشه ...
رفت بیرون چای بیاره ...
یه دفعه پشت شیشه اتاقش که رو به حیاط بود و همش شیشه بود ...
مردی بسیار با هیبت٬ که از عرض هیکل پتو پهنی داشت ... ایستاده بود ...
عصایی هم تو دستش بود ...
لباس هاش بسیار زیبا و رنگارنگ بودند ...
از نوارهایی مثل (باند زخم ) لباسش درست شده بود
اما هر کدوم از این نوارها به رنگ بسیار زیبایی بودن ...
تو باد اونقدر جذاب بود که من لذت بردم از سلیقه این پیامبر ...
داشت ذکر میگفت ... اما با من هم حرف میزد  ....

خیلی ازش خوشم اومد ... بعد از اون بعضی وقتها میدیدمش ...
همش در حال ذکر بود ...
من فکر میکرد م زنده است ... اما گفت:
من خیلی وقته که  عمرم تمام شده٬ تو داری روح منو میبینی ...
خیلی به درگاه خدا دعا میکنه ... برا منم دعا میکنه.
البته با اشاره میگفت ...
در کل پیامبرا همه شون مهربونن.
الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
من و عدد 5 ؟؟؟ راز عدد پنج؟؟؟

 در سیر و سلوکی که داشتم همیشه اشاره میشد به عدد 5 ...
تا اینکه یه روز رزق و روزی ما شد و خیلی چیزا از رابطهء (عدد 5 با خودم) رو فهمیدم.

اول اینکه من با برادر اولم 15 سال تفاوت سنی دارم که میشه 3تا 5.
من بعد از 5 دختر متولد شدم.
برادر کوچکم 5 سال کوچکتر از منه.
سال تولدم میشه 2 تا 5.
جمع عدد اسمم میشه 5.
عنایت (پنجمین) نفر از اهل بیت به خانواد هستم.
پلاک ماشینم 5 تا پنجه.
بیشترین عنایتهایی که شامل حالم شده در روزهای 5 و 15 و 25 ماه بوده.
اسمم با فامیلیم 5 جمله است.
اونقدر زیاده این عدد 5 که
اگر بخوام بنویسم تمام این وبلاگ پر میشه از (من و 5).

اما نتیجه این 5 چی هست و چه نقشی داره؟؟؟
این رو با تلاش زیاد خودم فهمیدم ... و با خودم بگور میبرم.
الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
فکر بد کردم ...؟؟/؟؟/

 چند سالی میشد که مواظبت داشتم از افکارم ...
خیلی مواظبت میکردم که افکار بد تو مغزم نیان.
بکمک و لطف خدا خیلی موفق شدم ...

تا اینکه روزی یه فکر بد کردم ...
همون لحظه فهمیدم که شیطان داره به من تلقین میکنه ...
و منشاء فکر بد من از سمت شیطانه ...
سریع گفتم خدایا هر وقت فکر بد اومد تو سرم٬ سرم درد بیاد ...
هنوز جمله تمام نشده بود ... که سردردی گرفتم که نگو و نپرس ...
به غلط کردن افتادم ...
سریع اصلاح کردم گفتم :

خدایا یه لطفی بکن
و نذار اصلا" این افکار بد سراغم بیان.

هنوز جمله تمام نشده بود که سردردم مثل یه توپ از سرم پرتاب شد بیرون.
اونجا فهمیدم که اکثر دعاهای ما اشتباهه ...
ببینید میگن عدو شود سبب خیر گر خدا خواهد ...
این فکر بد چه نتیجه خوبی داشت ...

خدا نمیذاره شیطان نفوذ کنه
اگر نفوذ هم کنه از کارش پشیمون میشه ...
چون نتیجه اش بنفع خدا و دوستانشه.

الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
عزرائیل و دوستان خدا؟؟؟

وقتی عمر دوست خدا تمام میشه ...
عزرائیل برای قبض روح میره٬ اما دلش نمیاد ...
بعضی هاشونو که اصلا" نمیتونه قبض روح کنه٬
اونجاست که خدا خودش روح دوستشو قبض میکنه ...
میدونید چرا؟؟؟

چون خدا در دوستی پایدارتر ینه
چون خدا در دوستی پایدارتر ینه
چون خدا در دوستی پایدارتر ینه
(یوسف قتیل ابرو یت نازنین) ...

وقتی دوست خدا بشی تمام ذرات عالم تو رو میشناسن
کسی جرات نمیکنه از صد کیلومتری تو هم رد بشه ...
چه برسه کسی بخواد جونش رو بگیره ....
اینها افرادی هستند که تمام ذرات خلقت میشناسنشون
چون خدا به همه معرفی شون میکنه
و کسی نمیتونه آسیبی بشون بزنه
چون اگر آسیب بزنن یعنی به خدا آسیب زدن ...
میدونید که به خدا هم نمیشه آسیب زد ...

اینه که میگن

رفیق یکی بیشتر نیست
چون حق رفاقت رو تمام و کمال پرداخت میکنه
(هم رفیقه هم شفیقه)

الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
دو پادشاه و یک کشور !!! بنظر شما میشه؟؟؟

 اگر کشور دلت رو دادی بخدا ...
دیگه شیطان نمیتونه بیاد توش.

 چون هر کشوری یه پادشاه بیشتر نداره
دو پادشاه نمیتونن در یک کشور حکومت کنن.

مگه نه؟؟؟ الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

جمعه 23 فروردین ماه سال 1387
نماز وحشت خوندم برا شوهر خاله ات؟؟؟

برای شوهر خاله ات نماز وحشت خوندم ...
به چند تا از دوستانم هم گفتم بخونن ...
داشتم نماز وحشت میخوندم اومد و سینه شو نشون داد .... سینه زده بود ...
براش دو رکعت نماز توبه هم خوندم. برا ما هم دعا


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
شادی ندارم تا نیایی؟؟؟ حتی تو ولادت اجدادت غمگین نیومدنت هستم؟؟؟

چه زیباست انتظار برای تو کشیدن///
چه زیباست روی تورو دیدن///
قشنگتر ین انتظار ... منتظر تو بودنه///

تو عشقی ٬نفسی٬ ماهی٬ تا نیای برات غمگینم و غم تو رو جای دنیا هم نمیدهم.
شاید کسانی باشند که پنجاه سال نماز میخونن اما تورو نمیخوان.
یا انتظار اومدنتو نمیکشن.
اما میدونم همین انتظار واقعی من رو خدا قبول میکنه
و شاید بذاره امسال بیای.
اگر اومدی منم غمم تمام میشه و میام باهات هر جا بری هر جا ببریم
... میام البته اگه ببریم ...

 
هر روز دارم برا دیدنت غسل میکنم ... که اگه اومدی پاک بیام پیشت ...
اما دلم مال تو .. تو باید پاکش کنی ...
چون بهم گفتن که تو چاره شو میدونی ... سر راهت نشستم تا بیای
خسته گی و نامیدی تا حالا شکست خوردنه ... اما از این به بعدشو نمیدونم .
شاید مثل خیلی ها دیگه منم بیخیالت بشم ... اما شایدم نشم چون من یه دیونهء همیشگیم.
دیوانه و فدایی همیشگی شما ...

اینها حرف یه راننده تاکسی به عشقش به نفسش ...

((( برای دیدنت باید درستکار باشیم چون تو پدر درستکارانی)))
((( برای دیدنت باید درستکار باشیم چون تو پدر درستکارانی)))
((( برای دیدنت باید درستکار باشیم چون تو پدر درستکارانی)))

الله تع19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
وقت امتحان عمرت شده یا نشده؟؟؟
 میگن مردی یه بچه بسیار بازیگوش داشت.....

وقتی بهش میگفتن بچه درستو بخون مثل این بود که میخواستن تیر بارونش کنن ...
اینقدر از درس بدش میومد این بچهء بازیگوش ...
هر روز این مرد پسرش رو نصیحت میکرد :
که بابا جان درس بخوان اینقدر بازی نکن ... اما بخرج این بچهء بازیگوش نمیرفت
دیگه این بچه زبانزد شده بود که بازیگوشه ...

یه روز مرد وارد خونه میشه
میببنه خبری از بچه و سروصدای بازی هاش نیست تعجب کرد/////////
اومد سراغ بچه  ... با کمال تعجب دید بچه داره درس میخونه خیلی نگرانه ....
تا صبح نخوابید وغذا نخورد و مدام درس میخوند ...
صبح پدر از او سئوال نمود:
پسرم چی شد که از دیشب تا حالا درس میخوندی و حتی غذا هم نخوردی؟؟؟؟؟؟

پسر گفت:((((((((((((( آخر روز امتحان است )))))))))))))

پدر چنان دادی زد که همه خبردار شدن که

(((عمر من رفت اما بفکر امتحان عمرم نبودم)))
(((عمر من رفت اما بفکر امتحان عمرم نبودم)))
(((عمر من رفت اما بفکر امتحان عمرم نبودم)))

الله تع 19


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

شنبه 17 فروردین ماه سال 1387
کاری کن تا اولیای خدا بیان پیشت نه تو دنبالشون بگردی؟؟؟
جریان قفل ساز رو میدونین ؟؟؟
میگن یه جوانی خیلی دوست داشت امام زمان رو ببینه ؟؟؟
شروع کرد به چله گرفتن قرآن خوندن ذکر گفتن ...

چند سالی در این حالت بسر برد. روزی میره بازار یه پیرمرد قفل ساز نظرشو جلب میکنه
که یه نفر پیشش نشسته بود و داشت چای میخورد ...
یه مشتری اومد پیشش و قفلی آورد. پیرمرد قفل ساز گفت: چند میدی این قفل رو ؟
گفت: 10 شاهی .... پیرمرد 12 شاهی بهش داد ...
چند دقیقه بعد یه نفر اومد قفل بخره ....
همون قفل رو اون پیرمرد بهش داد 10 شاهی !!!
جوان تعجب کرد ... در همون موقع مردی که داشت چای میخورد بلند شد ورفت ...
جوان اومد پیش پیرمرد ... ازش علت این کارو پرسید ...
که چرا تو در دو حالت خرید و فروش متضرر شدی ؟؟؟

پیرمرد جواب داد:
کاسب حبیب الله است. نماز خوندن، قرآن خوندن، زکات دادن، خمس دادن ...
این اعمال ( اطاعت ) هستن.
اطاعت وظیفه است. اما کار من (عبادته) ... (اطاعت با عبادت فرق داره) ...
بعضی ها فقط عبادت میکنن و فکر میکنن دارن شق القمر میکنن.
در صورتی که وظیفشونه اطاعته ... اما ما عبادت میکنیم و اطاعت ...
عبادت از اطاعت مهمتره ... و ادامه داد:
اون کسی که اینجا نشسته بود ورفت میدونی کی بود ؟؟؟
اون کسی بود که  میخواستی ببینیش و چند سالی برای دیدنش چله گرفتی ...
اما ندیدیش ... باید طوری باشی که اونا بیان سراغت نه تو دنبالشون بگردی ...

(( امام زمان ابا صالحه یعنی پدر درستکارانه ))

یه پدر وظیفه داره به بچه هاش سر بزنه ... درستکار شدی میبینیش
اگر ندیدیش بدون که هنوز درستکار نیستی ...

بعضی ها بمن میگن ما شیعه هستیم. درست میگن. اما اونا شیعهء شیطان هستن ...
شیعه یعنی پیرو ...

امام زمان براش سنی و شیعه فرقی نداره.
یهودی و مسیحی براش فرقی نداره.
بهایی و زرتشتی براش فرقی نداره.
هر کی درستکار باشه میره پیشش چون همه بندهء خدا هستند ...

بخداوند قسم 
بیشتر از شیعه هایی که اداعای دوست داشتن امام زمان رو دارن ناراحت هستن

چون اسم و دین و راه و روششون خراب کردنه ...
من خودم بدم میاد بگم شیعه هستم ....میگم من یه موحد و خدا پرستم
چون از لفظ و الفاظ میترسم ... چون شیعه ها دروغ میگن دوسش دارن.
شیعه ها تنها افرادی هستند که در زمان فعلی که ما هستیم
از دروغ نمیترسن
از تهمت زدن نمیترسن
از نافرمانی های خدا نمیترسن ...
من شیعه هستم اما یه شیعه و پیرو یی که خدا دوست داره ... الله تع19


 برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.
جمعه 16 فروردین ماه سال 1387
توان برای نوشتن ندارم ؟؟؟

نمیدونم شاید برداشت های بعضی ها از مطالب وبلاگ
طوری بوده که  توان نوشتن رو از من سلب کرده.
تا وقتی که خدا بخواد ادامه میدم. اما دلیل نداشتن توانم اینه که
برداشت هایی افراد متعصب دارن که براشون خوندن این وبلاگ خیلی ضرر داره.
آخه افراد متعصبی هستند که براشون فقط ظاهر دین وادیان مهم است.
و همیشه در سطح حرکت میکنن و جرات این که غوص کنن و به اعماق برن رو ندارن.

بعضی دیگه هم که میگن ( بابا تو داری اسرار رو میگی)!!!
آخه عزیزم قربونت بشم٬ مگه تو از اسرار خبر داری؟
که میگی اینو که گفتی از اسراره!!!.
اسراری که خدا به کسی بگه یا نشون بده٬
اون شخص از بیانش لال میشه و توان بیانش رو نداره.
ضمنا" شما دنبال اسرار نباش دنبال خدا باش ...

من از نوشتن تک تک حروف این وبلاگ فقط قصد و نیتم خداست.


فقط میخوام بگم (((خدا یه خاص بزرگه)))
فقط میخوام بگم

بزرگی خدائیکه خالق هست با بزرگی مخلوق جداست

متاسفانه بعضی ها قداست مخلوقات رو تا حد خدا بالا میبرن
که این اشتباهه
.
تمام مخلوقات و تمام کائنات در مقابل خدا یه ذره هم نمیشن.

ولی بعضی ها میگن فلان پیغمبر یا فلان کس قداست خدا داره ...
تمام پیامبر ها و اولیاء خدا همه مخلوق هستن ..
در مقابل خدا٬ پیامبرها هیچی نیستند. از صفر هم کمترند ...
نه پیامبرا بلکه تمام خلقت یه نقطه هم نیستن ... 
قداست خدا جدا ... با فاصلهء خیلی زیاد قداست بندهء خدا .................

یادمه که در یه جایی با یه نفر همین بحث رو داشتم ...
اما اون خیلی متعصب و افراطی بود.
شب اومدم خونه خوابیدم ...
خواب دیدم که اون پیامبری رو که خدا میدونستن اومد پیشم
و جمله ای گفت که تن منو لرزوند. گفت:
وقتی کسی میگه فلانی خداست٬ تنم میلرزه٬
و از عظمت خدا به لرزه میفتم.
این کلام مستقیم اون پیامبر بود.

چند سال پیش رفته بودم کرمانشاه٬ یکی از عرفا  مقبرش اونجا بود.
در شهر نوسود به نام سلطان اسحاق صحاک.
گفتم برم زیارتی بکنم و یه جلایی به دلمون بدیم.

مردم محلی گفتن میخوای احرام ببندی.
گفتم بابا میخوام برم زیارت ...
گفتن سلطان اسحاق (نعوذ باالله) خداست. داری میری زیارت خدا ...
من تنم لرزید ... گفتم چی میگین شما ...
خلاصه رفتم زیارت ببینم جریان این سلطان اسحاق چیه ...
وقتی وارد شدم سلطان اسحاق که یه پیرمرد حدودا" ۱۲۰ ساله بود
منو دعوت کرد به سه روز اعتکاف در اونجا ...
من که ناراحت بودم از این جریان ... بمن گفت:
تو الان چند ساعته فهمیدی که این مردم به من میگن خدا ... اینقدر ناراحت شدی ...
ببین من چی میکشم و چقدر ناراحتم.
اما دست ما کوتاه و خرما بر نخیل است.
به این مردم بگو من ذره ایی هم مقابل خدا نیستم ...
بگو اینقدر تن منو نلرزونن ...

سه روز موندم و به درخواستش عمل کردم ...
در این مدت سه روز چیزهای جالبی یادم داد ...
راستی یادم رفت بگم که اونجا همه سنی بودن ... و همه با ایمان و با اعتقاد.
تو نماز جمعهء اونا هم رفتم.

خلاصه مطب اینکه :
مطالب این وبلاگ همش برای پیدا کردن راه خودته بسوی خدا
همین وبس.
اما اگر میدونی برزخت میکنه از خوندن مطالب خوداری کن.
تا ما هم توان پیدا کنیم برای نوشتن ...

الله تع۱۹ 


برای ارسال نظرات به وبلاگ KHODA19 در بلاگفا مراجعه نمائید.

پنجشنبه 15 فروردین ماه سال 1387
تو پیشونیش مهر خورده بود ؟؟؟

من المومنین رجال صدقوا ما عاهدوالله
علیه فمنهم من قضئ نحبه
و منهم من ینتظر
و ما بدلوا تبدیلا


(احزاب 23)

برخی از آن مومنان
بزرگ مردانی هستند که
به عهد و پیمانی که با خدا بستند
کاملا" وفا کردند
پس برخی بر آن عهد ایستادگی کردند ...
و برخی بانتظار مقاومت کردن هستند ...
((( و هیچ عهد خود را تغییر ندادند)))

سوره احزاب. آیه ۲۳

کسی رو میشناختم که خیلی وقت بود که اهل سیر و سلوک بود
ولی بعد از مدتی در یک آزمایش الهی .... خودشو فروخت به دنیا.
چند وقت پیش که دیدمش  ...
مهر سیاه رنگی تو ی پیشونیش بود ...
این مهر که خیلی پر رنگ وسیاه بود، این بود

((((( و حبطت اعمالهم )))
یعنی تمام اعمالش باطل شدن.
یعنی زیر عهد خودش زد با خدا.

خدا خیلی میگذره از خیلی از اعمال ما.
اما ببینید این نگون بخت چه کرده که مهر خورده تو پیشونیش!!!.
من که وقتی دیدمش وحشت کردم .
و از خدا خواستم نیرو یی بده که بتونم رو عهدم ایستادگی کنم چون واقعا" سخته.

اینا افرادی هستند که نه دنیا رو خدا بهشون میده و نه آخرت.

پس باید از اعمال گذشتمون هم پاسداری کنیم
تا مهر حبطت اعمالهم روی پیشونیمون نخوره انشاالله.

الله تع 19


http://KHODA19.blogfa.com

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
دوست داری بزرگ بشی ؟؟؟ بخون این مطلب رو ؟؟؟
میگن روباهی از آدمی شنیدکه
پیوند با بزرگان عادتی است بس پسندیده ...
روزی از جایی عبور میکرد ...
دید شتری خوابه ...
اومد دمش رو به دم شتر گره زد ... شتر از خواب بیدار شد ...
روباه نگون بخت از دم شتر آو یزون شد ...
روباهای دیگه دیدنش و مسخره اش کردن و علت این کار رو ازش پرسیدند ؟؟؟

روباه نگون بخت گفت:
((( با بزرگان پیوند کردم اما اسباب بزرگی رو آماده نکرده بودم )))

برداشت از این مطلب گردن خودت. من چیزی نمیگم اینطوری سنگینتره ...الله تع19

سه شنبه 13 فروردین ماه سال 1387
بالاترین ذکر و عبادت چیه ؟؟؟؟؟

بالاترین و افضلترین ذکر

بهترین اعمال نزد خدا

بهترین دعا

زیباترین نیایش نزد خدا

میدونی چیه ؟؟؟

پاک زندگی کردنه  ... پاک فکر کردنه ... پاک رفتار کردنه

پاک زندگی کردنه  ... پاک فکر کردنه ... پاک رفتار کردنه

پاک زندگی کردنه  ... پاک فکر کردنه ... پاک رفتار کردنه

یعنی چیزی که زرتشت بهش رسید.

کردار نیک       گفتار نیک       پندار نیک

همهء ادیان اومدن که اینو به ما بگن ...

کمک به فقراء ... کمک به همه ... 

از انسان تا حیوان ...

هیچ چیزی بالاتر از پاک زندگی کردن نزد خدا اهمیت نداره

حتی عبادت ... حتی نیایش ...

پاک زندگی کنی میفهمی من چی میگم  ... نیاز به ریاضت نیست ...

یادمه من برای اینکه یکی از علوم خوندن افکار رو بدست بیارم

هفته ایی در ریاضت و روزه بودم.

تو این هفته  من یه کلمه حرف نزدم.

اما بعد از زمان موعد خبری نشد!!!!!.

گذشت ... چهار سال بعد یه خوبی به کسی کردم ... خیلی پیش پا افتاده بود.

اون علم رو دادن بهم. اما اون موقع این جریان منو به تعجب وا داشت!!!!!.

چرا من یه هفته ریاضت کشیدم اما ندادن بهم ؟؟؟.

اما با یه خوبی کوچیک دادن اونو بهم .

طوری که من از افکار مردم نزدیک بود ایمانم رو از دست بدم ...

اونقدر افکار بعضی ها کثیف بود که من حالم بهم میخورد ...

فهمیدم فقط باید پاک باشی همین ...

که پاک زندگی کردنم هنر میخواد. واقعا" سخته.

بنظر من سخت تر از هر ریاضتیه ...

میگی نه!!! ؟؟؟

یه هفته امتحان کن پاکه پاک زندگی کن ببین چقدر سخته....الله تع19


http://KHODA19.blogfa.com

دوشنبه 12 فروردین ماه سال 1387
مهمان خدا..........؟؟؟؟؟

سه فقیر اومدن تو مسجد خدمت پیامبر (ص) و حضرت علی (ع)

یکی از فقراء رو پیامبر برد خونه.

یکی از فقراء رو حضرت علی برد خونه.

فقیر سوم رو کسی خونه نبرد. ناچار شد تو همون مسجد بمونه.

فقیر سوم که تو مسجد مونده بود با خود گفت:

وضع من از دو فقیر بهتره ...

چون اونها رو رسول خدا  و  ولی خدا بردن خونه. ولی من مهمان خدا شدم ...

شب گذشت ... صبح شد ... سه فقیر همدیگه رو دیدن ...

فقیر اول گفت: در خانهء پیامبر خدا کمی نان و نمک خوردم خیلی چسبید ...

فقیر دوم گفت: در خانهء ولی خدا کمی نان و سرکه خوردم خیلی چسبید ...

فقیر سوم گفت: منم تو مسجد از گرسنگی اونقدر ناله کردم که بیحال شدم ...

اونقدر گریه و زاری کردم که بیحال شدم.

تا صبح کارم به گر یه و زاری بود ... خیلی بمن هم حال داد ...

خبر به پیامبر (ص) رسید:

پیامبر از حضرت حق سوال نمود که جر یان چی بود ؟؟؟

خدواند مهربان و رحیم فرمود:

فقیر سوم مهمان من بود ...

هر چه اندیشیدم چیزی بهتر از گرسنگی نداشتم  به او هدیه دهم

که تا سحر خشوع وخضوع کنه.

زیرا این فقیر رو مقام دادم و نیاز به گر یه خشوع داشت

تا لیاقت مقامی که دیشب هدیه دادم بهش رو پیدا کنه

و به حالی رسید که اون دو فقیر نرسیدند ...

اینو برا تو مینویسم که همیشه شکمت پر و سنگینه ... الله تع19

دوشنبه 5 فروردین ماه سال 1387
داستان حیرت انگیز  شاهزاده عبدالله علیه السلام  شاه منگشت

داستان حیرت انگیز  شاهزاده عبدالله علیه السلام             شاه منگشت

 

عبدالله ملقب به شاهزاده عبدالله که انتسابش به امام موسی کاظم ( علیه السلام ) است
در دوران اتابکان لر وارد ایران گردید.

جهت تبلیغ دین اسلام به ارتفاعات زاگرس رهسپار گردید

حکومت اتابکان لر در حوزة خوزستان و مرکز حکومتی آنهادر خرم آباد کنونی بود.

 خبرچین های اتابک لر به او گزارش دادند که شخصی به نام شاهزاده عبدالله در پی جمع آوری سپاه است، هرچه زودتر اقدام کنید تا شاهزاده عبدالله نتواند سپاه بیشتری گرد آورد.

اتابک لر از شنیدن این موضوع خشمگین شد و دستور داد 3 تن از گارد مخصوصش که از نیروهای ویژه و قابل اعتمادش بود را بسوی این امامزادة مظلوم گسیل داد.

و اینطور دستور داد که :

 بعد از دستگیری شاهزاده عبدالله او را کشته و سرش را از تنش جدا نمایند و بند از بند بدنش جدا نموده و هر تکه از بدنش را به یک دیار بفرستند و سرش را برای روئیت کردن به نزد اتابک بیاورند تا عبرتی گردد برای سایر امامزاده ها.

این دستور اتابک بود برای نابود کردن این امامزادة مظلوم، این سه نفر از ورزیده ترین و متهورترین نیروهای ویژه اتابک شاه بودند از خرم آباد به سرعت زیاد طی طریق نمودند، اتابک نیز به تمام ولایات نامه داد که هرکس این امامزاده را دید دستگیر و تحویل این سه نفر دهد.

 

خبر به گوش شاهزاده عبدالله می رسد. مردم که از قساوت و سنگدلی اتابک خبر داشتند از ترس جان خود نمی توانستند شاهزاده عبدالله را  حمایت کنند وانگهی شاهزاده عبدالله برای تبلیغ دین آمده بود چون فردی روحانی و معنوی بود، نه مرد جنگی.

 

شاهزاده عبدالله وقتی دید که مردم می ترسند از آن روستا بیرون رفت و قریه به قریه، روستا به روستا، هرجا که رفت دید قبل از او خبر دستگیری او بگوش مردم آن روستا یا قریه رسیده بود و در روزهای آخر هم فهمید که برای سرش جایزه گذاشته اند. خیلی غمگین گردید و بر غربت خود صحه گذاشت به کوه پناه آورد، کوهی بنام مُنگشت نزدیکی شهرستان ایذه.

عکس ماهواره ای از سایت گوگل برای اونهائیکه منکر چنین قضیه ای میشوند
روی این لینک کلیک کنید تا عکس ماهواره ای آنرا ببینید

 

لازم بذکر است که آن سه نفر هم بدنبال او بودند و فهمیده بودند که به چه سمتی داره حرکت می کنه، شاهزاده عبدالله به روستایی نزدیکی آن کوه رسید، گرسنه و تشنه شده به روستا رفت و تقاضای آب نمود، اما مردم روستا به او آب ندادند و با سنگ و چوب از او استقبال نمودند.

 

امامزاده به بالای تپه ای رفت و آنها را نفرین نمود.خیلی از زوار این امامزاده اول به دیدن و گوش دادن صداهای این دریاچه می روند .

 

این روستا هم اکنون در زیر دریاچه ای از آب قرار دارد و هنوز دیوارها و پشت بام ها و کوچه های این روستا در زیر آب قابل روئیت هستند و اگر دقیق گوش کنید حتی صدای مردم روستا از زیر آب به گوش شما خواهد رسید.

 

شاهزاده عبدالله بعد از نفرین این روستا به بالا رفتن از کوه ادامه داد تا اینکه به خانه ای رسید که این خانه، یک خانة تنها بود،

شاهزاده با اسب سیاهی وارد گردید و سلام نمود،

صاحب خانه پیرزنی بود که یک پسر داشت وقتی شاهزاده را دید فهمید که باید آدم بزرگی باشد اکرام و احترامش نمود و به او گفت:

 پسرم به روستا رفته اما می آید شما استراحت کنید تا پسرم بیاید.  به امامزاده آب و غذا و مکان استراحت داد، وقتی پسرش آمد،

دید اسب سیاه و قشنگی اونجاست به مادرش گفت: این اسب مال کیه؟

پیرزن گفت: این اسب متعلق به فردی است که مهمان ماست به او آب و غذا و مکان استراحت دادم و اکنون در حال استراحت است.

 پسر برقی در چشمانش درخشید و گفت: برای سر این مرد جایزه تعیین نموده اند
مادر جان تو سر این مرد را گرم کن
تا من بروم و مأمورین اتابک که در روستا هستند و بدنبال او می گردند را بیاورم.

 پیرزن اول گفت: پسرم او مهمان ماست اما پسر او را وعده به جایزه داد و سریعاً به روستا برگشت و سه مأمور  که تازه به روستا رسیده بودند را پیدا نمود و طلب جایزه نمود، آن سه مأمور به او گفتند اول او را نشان بده تا به تو جایزه بدهیم.

 پسر گفت:  او اکنون در خانة ماست و در حال استراحت است، آن سه مأمور سوار اسب شدند و سریعاً خود را به خانة او رساندند.

 

صدای شیهة اسبان شاهزاده را خبردار کرد که مأموران اتابک به نزدیکی او رسیده اند بلند شد و بطرف اسب خود رفت و سوار اسب شد

اما با اسب نتوانست زیاد برود چون مأموران اتابک او را دوره نمودند و شاهزاده مجبور به جنگ با آنها گردید، جنگ ساعتی طول کشید

اما جراحات شاهزاده زیاد بود نتوانست مقاومت کند و از اسب به زیر افتاد، تا از اسب به زیر افتاد مأموران اتابک سر مبارک او را از تنش جدا نمودند و تن او را بر روی سنگی نهادند و با شمشیرهای بران بدن نازنین او را بند از بندش جدا نمودند

( این سنگ نیز موجود می باشد و جای ضربات بر روی این سنگ نقش بسته ).

 

تن اصلی او را در همان مکان بخاک سپردند
اما بدنش را که چهل تکه شده بود چه شد؟

هر تکه از 40 تکه را به یک دیار فرستادند تا همه بفهمند که شاهزاده عبدالله کشته شده و دیگر امید به او نداشته باشند، و سر نازنین او را بهمراه خود بردند تا به اتابک نشان دهند،  سر بردن در زمان قدیم رسمی داشت،

باید خیلی سریع سر را می بردند تا سرمتعفن و از شکل نیافتد تا قابل تشخیص باشد که آیا مال همان شخص بوده است یا نه ؟

 

سه مأمور اتابک سر مبارک را در توبره ای چرمی نهاده و از همان کوه مقداری برف درون توبره کردند و براه افتادند تا به شوشتر بروند
و از شوشتر به سمت خرم آباد روانه شوند، وقتی این سه نفر به شوشتر رسیدند

خیلی خسته شدند، چون سواری با اسب خیلی خسته کننده است

و از طرفی هم وقت زیادی برای استراحت نداشتند چون باید سر هرچه سریعتر به اتابک می رسید.

 

وارد کاروانسرائی شدند که متعلق به پیرزنی بود که یک پسر داشت، به پیرزن گفتند:

ای پیرزن به ما غذا و جای استراحت بده
اما مواظب باش ما را 2 ساعت بیشتر نگذاری بخوابیم چون عجله داریم.

پیرزن به آنها غذا داد و آنها خوابیدند آنقدر خسته بودند که بخواب عمیقی رفتند، چون سواری با اسب بدن را خیلی خسته می کند
اما شاید هم معجزه ای آنها را بخواب نمود، پیرزن برای بیدار کردن آنها روانه شد، دید در اتاق آنها نورانی است تعجب نمود

 

به خودش گفت : من که برای اینها چراغ نیاورده بودم وقتی داخل اتاق شد
دید نور از توی توبرة آنها بیرون می آید توبره را باز نمود  و سر مبارک و نورانی شاهزاده عبدالله را دید، و مشاهده نمود که چهرة بسیار مظلوم و نورانی دارد.

گریه نمود و گفت :
خدایا چطور اینها دلشون اومد این فردی که از سرش نور می آید را بکشند .
 توبره را به بیرون آورد و پسرش را صدا نمود :

 

اسم پسرش ابراهیم بود، به پسرش بدون مقدمه گفت: ابراهیم تو تنها پسر من هستی،
 

(آیا یک مادر بدی فرزند خود را می خواهد یا خوبی او را؟؟؟) ،
 ابراهیم با تعجب جواب داد :خوب معلوم است خوبی او را می خواهد.

پیرزن گفت: پسرم در این توبره سر فردی قرار دارد که از این سر نور تشعشع می کند.

مطمئناً سر مبارک مرد بزرگی است بیا تا من سر تو را ببرم و جای این سر بگذارم

من نمی خواهم این سه نفر این سر مبارک را با خودشان ببرند.
ابراهیم جواب داد :  مادر جان هرچه صلاح می دانی انجام بده و آماده گردید تا مادرش سرش را ببرد.

 بله مادر سر فرزند را برید و جای سرمبارک شاهزاده در توبره گذاشت و آن سه نفر را بیدار نمود
و گفت:  چون خوابتان سنگین بود هر چه کردم بیدار نشدید الان حدود یک ساعت بیشتر خوابیده اید،

آن سه نفر با عجله بیدار شدند و بسرعت برق و باد براه افتادند،

 

پیرزن سرمبارک را تطهیر نمود و دفن کرد
و بعد بالای جنازة غرق بخون ابراهیم به سوگواری پرداخت، بعدها
این پیرزن به( ننه سر بخش) و ابراهیم هم به (ابراهیم سر بخش) معروف گردیدند

عکس بالا مربوط به بقعه متبرکه امامزاده عبداله (ع) است

آرامگاه ننه سربخش جنب سر مبارک امامزاده عبدالله واقع درشهرستان شوشتر است
و ابراهیم سر بخش هم بفاصله 100 متر از آنها مدفون است.

 اما بشنوید از اتابک قبل از ورود سه مأمور به او گفته بودند که خبرچین ها به تو اشتباه گفته بودند شاهزاده عبدالله فردی مظلوم و بدون سپاه بود، وقتی سه مأمور آمدند از آنها سئوال نمود که آیا او سپاه داشت آنها گفتند: نه.

اتابک فهمید که اشتباه نموده و سریع قضاوت کرده،

 

اما در این واقعه دو پیرزن با دو پسر هستند.

ببیند عملکرد کدامشان صحیح بوده قضاوت کنید ؟؟؟

و خود را جای   ننه سربخش بگذارید
یا خود را جای ابراهیم سربخش بگذارید یا ... بگذریم.

این واقعة شگفت رو بررسی کنید اگر لازمه 10 بار بخونید و نتیجه بگیرید اما من چرا این واقعه رو نوشتم :

اول:
 
مقداری از صحنه های تکان دهندة قطعه قطعه شدن این امامزاده رو دیدم که واقعاً ناراحت کننده و عبرت انگیز بود این جریان رو بصورت اتفاقی دیدم
دوم:

این واقعه از اولش تا آخرش درس ایثارها ، فداکاری ها و خیانتها و جنایتها و قضاوت سریع می باشد .

سوم:

گر مرد رهی میان خون باید رفت                                   از پا فتاده سرنگون باید رفت

اگر بسوی خدا داری میری باید همة وجودت رو برای خدا بدهی

در این داستان سه نفر خدایی شدند
 شاهزاده عبدالله و ننه سربخش و ابراهیم سربخش  و قلیل من الاخرین .

 

اما اونها که شیطانی شدند خیلی زیاد بودند
 اون روستایی که نفرین شد ، پیرزن و پسرش ، اون سه نفر ، اتابک ، خبرچین ها.

 

اونهایی که خدایی بشن تا موقعی که خدا هست اسمشون و یادشون می مونه

 

اما اونهایی که شیطانی میشن نه اسمی و یادی و نه جای قبری ازشون باقی نمی مونه.
التماس دعا. الله تع 19

 

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
درود خدا بر تو بازدید کننده عزیز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

درود خدا بر تو بازدید کننده عزیز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از اینکه به وبلاگه بیمقدار ما سر میزنید ممنونیم، مقدم همتون گلباران اونم از گلهای بهشتی باد.

عزیزان بازدید کننده واقعا" ممنون میشم نظر ندید. فقط بخونید وبرا خودتون نتیجه بگیرید.

خواهشمندم نه ایمیل کنید. نه نظر بدید. این نوشته ها مال یه عمر سوختن منه دیگه نمیخوام با کسی آشنا بشم.

فقط از خدا میخوام این نوشته ها وتجربیات من در سیر و سلوکم مبادا برا کسی تولید شک کنه یا کسی رو گمراه کنه

که پناه میبرم بخدا از این دو مورد.

از همتون ممنونم  در پناه خداوند باشید.

                           بیند این نوشته ها وعبرت گیرد

                                    هرکه را دیدهء حقیقت بین است

                                          الله تع ۱۹

-------------------

               

               

-------------------

جمعه 26 بهمن ماه سال 1386
سکو ت و حکمتش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سکو ت و حکمتش!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

سکوت همش حکمته و حکمت همش سکوته. 

 اما چرا سکوت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

در سلوک و سیر الی الله مسائلی رو نشون میدن که سالک ناگزیر از سکوته،

چون اگر بگه مردم میگن دیوانه است، اگر سکوت نکرد باید خودشو دیوانه جلوه بده که اینو خدا نمی پسنده، خوده شخص خواسته .

تدبیر در سکوته و تقدیرم در سکوته، سکوت حکمت محضه .....

 پس در تجربهء  سکوت و خاموشی اگر